تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست

کلیک کنید

http://www2.khanwars.ir/?recruit=3H9165


 

نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت


فروشگاه اینترنتی

فروشگاه اینترنتی تبریز سنتر یا بهترین محصولات آماده ارئه خدمات به

مشتریان www.tabrizcenter.com 

با اطمینان خرید کنید در درب خانه یا محل کار تحویل بگیرید و مبلغ کالا را به

مامور پست بدهید


 

نوشته شده توسط مهدی در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت


به او بگویید دوستش دارم

به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای نیلوفر را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم. که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق و دلش به زلالییه باران است به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که ............ به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است ،به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است


 

نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 0:42 موضوع | لینک ثابت


سلام....

سلام گلم سلام عشقم سلام بهترینم سلام و سلام

خدا میدونه چقدر دوست دارم چقدر برام مهمی چقدر دیوونتم چقدر عاشقانه دوست دارم

نمیدونم چرا نخواستی باور کنی که دوست دارم گفتم دوست دارم گفتی دروغ میگی همه

همینو میگن ولی من واقعا از ته دل دوست داشتم دارم و خواهم داشت اینو بدون هیچوقت از

یادم نمیری هیچوقت فراموشت نمیکنم فقط وقتی از بادم میری که زیر خروارها خاک دفن شدم

میدونم که اون موقع هم سراغ من نمیای ولی شاید برای دفن کردنم بیای و بگی خدا رحمتش کنه

همین ولی بدون من اون دنیا هم منتظرت هستم که بعد ۱۲۰ سال بیای و من باز هم فقط ببینمت

تورو خدا منو منتظر نزار به خدا دوست دارم به جون خودت که از همه کس برام عزیزتری دوست دارم

و باز هم سلام


 

نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 1:59 موضوع | لینک ثابت


بخون ارزششو داره

سر کلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه کسی میدونه عشق یعنی چی؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس به یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه میکردن.

ناگهان عسل یکی از بچه های کلاس اروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو

چشاش جمع شده بود....

عسل سه روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید.

بغض عسل ترکید و شروع کرد به گریه کردن . معلم اون دید و گفت:

عسل جان تو جواب بده دخترم عشق چیه ؟

عسل با چشمای قرمز و پف کرده و با صدای گرفته گفت: عشق؟

دوباره یه نیشخند زد و گفت: عشق....ببینم خانم معلم شما تا بحال کسی رو دیدی که بهت بگه

عشق چیه؟

معلم مکث کرد و جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم.

عسل گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا معنی عشق رو خوب

درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید.

و ادامه داد : من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم

که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره به جز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم . برای

یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه . گریه های شبانه به دور از چشم بقیه

به طوری که بالشم خیس میشد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیزی و هر کسی حاضر بودم

هر کاری بزایش بکنم هر کاری.....

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مد ت پیش فهمیدم اون حتی قبل از

اینکه من عاشقش باشم عاشقم بوده... چه روزای قشنگی بود اس ام اس بازی های شبانه

صحبت های یواشکی ما با هم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب هم دیگه رو

دوست داشتیم وهر کاری برای هم میکردیم من چن بار دستشو گرفتم یعنی اون دست من گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی

همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هر کسی به خاطرش بگذری اون

زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم میگفت که دیگه طاقت ندارم و موضوع

رو به پدرم گفت . پدرم از این موضوع خیلی ناراحت شد و فکر نمی کرد توی این مدت بین ما

یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود . پدرم میخواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم

نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو بزنه رفتم جلوی دست پرم و گفتم :پدر منو بزن اونو ول کن

خواهش میکنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم برو اون گفت عسل من نمی تونم بذارم که بجای

من تو رو بزنه من با دستم اونو به یه طرف هل دادم و گفتم به خاطر من برو.....

اون رفت و پدرم منو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو به خاطر

راحتیش تحمل کنی.بعد اون روز عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو تو زندگیمون

راه ندیم اون رفت از اون روز به بعد کسی ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد

که توش نوشته شده بود:

عسل عزیزم من همیشه تو رو دوست داشتم و دارم من تا اخرین ثانیه ی عمرم به عهدم وفا میکنم

و منتظرت می مونم شاید ما تو این دنیا به هم نرسیم ولی بون عاشقا تو اون دنیا به هم میرسن

پس من زودتر میرم اونجا منتظرت می مونم خدانگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو......

عسل که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت :خب خانم معلم گمان میکنم

جوابم واضح بود. معلم هم که به شدت گریه میکرد گفت: اره دخترم میتونی بشینی.

عسل به بچه ها نگاه کرد همه داشتند گریه میکردند ناگهان در باز شد و ناظم داخل کلاس شد

و گفت:پدرو مادر عسل اومدن دنبال عسل برای ختم مراسم یکی از بستگان .

عسل بلند شد و گفت :چه کسی؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان.

دستهای عسل شروع کر به لرزیدن .پاهاش ذیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد و

بلند نشد ....

اره عسل قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش و من مطمئنم اون د و تا توی اون دنیا به هم

رسیدن.....

عسل همیشه این شعرو تکرار میکرد:

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد                         خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد                          اغاز کسی باش که پایان تو باشد


 

نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 1:44 موضوع | لینک ثابت


وقتی تو میگویی وطن

 

وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم
گویی شکست شیر را از موش باور میکنم

وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم
من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم

وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند
وان دیده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم

بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن
با تخت جمشید کهن من عمر را سر می کنم

وقتی تومی گویی وطن بوی فلسطین می دهی
من کی نژاد عشق با تازی برابر می کنم

وقتی تو می گویی وطن از چفیه ات خون می چکد
من یاد قتل نفس با الله و اکبر میکنم

وقتی تو میگویی وطن شهنامه پرپر می شود
من گریه بر فردوسی آن پیر دلاور میکنم

بی نام زرتشت مَهین ایران و ایرانی مبین
من جان فدای آن یکتا پیمبر می کنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دود
من آیه های عشق را مستانه از بر می کنم

وقتی تو می گویی وطن خون است و خشم وخودکشی
من یادی از حمام خون در تَلِ زَعتَر(اردوگاهی در فلسطین) میکنم

ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان
من رخت روشن بر تن گلگون کشور می کنم

ایران تو با یاد دین، زن را به زندان می کشد
من تاج را تقدیم آن بانوی برتر می کنم

ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست
من کیش مهر و عفو را تقدیم داور میکنم

تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می ستود
من با عدالتخواهیم یادی ز حیدر میکنم

ایران تو می ترسد از بانگ نوایِ نای و نی
من با سرود عاشقی آن را معطر میکنم

وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یار و غم
من کی گل"امید"را نشکفته پر پر میکنم


 

نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 0:35 موضوع | لینک ثابت


وقتی تو ...

When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U...


U Blushed.. U Look Down And Smile

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...

صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U...
U Put Ur Head On My Shoulder And Hold My Hand...
Afraid That I Might Dissapear...


وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی

انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U...U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me

And Kiss My Forhead
N Said :"U Better Be Quick, Is''s Gonna Be Late.."

.
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..

صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و

گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه .

When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U...
U Said: "If U Really Love Me, Please Come Back Early After Work.."

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..
بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری . .بعد از کارت
زود بیا خونه!!!
When U Were 40 Yrs Old, I Said I Love U...
U Were Cleaning The Dining Table And Said: "Ok Dear,
But It''s Time For
U To Help Our Child With His/Her Revision.."

وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم

تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی

.باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری

تو درسها به بچه مون کمک کنی ..

When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U..
U Were Knitting And U Laugh At Me


وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم

تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نکاه کردی و خندیدی

When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U...
U Smile At Me

وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و
تو به من لبخند زدی ...

When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U...
We Sitting On The Rocking Chair With Our Glasses On..
I''M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago..
With Our Hand Crossing Together


وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم
در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم
من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش
برای من نوشته بودی رو می خوندم و
دستامون تو دست هم بود ..

When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me!
I Didn''t Say Anything But Cried...

وقتی که 80 سالت شد ..

این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری ..

نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد

That Day Must Be The Happiest Day Of My Life!
Because U Said U Love Me !!!


اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که
منو دوست داری

to tell someone how much you love,
how much you care.
Because when they’re gone,
no matter how loud you shout and cry,
they won’t hear you anymore



به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری

و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی

چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی اون دیگر صدایت را نخواهد شنید....


 

نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت


دکتر شریعتی

دکتر شریعتی : « کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم . »


 

نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 1:32 موضوع | لینک ثابت


فرق عسق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور

 اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد

داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم،

 خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین...!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد كه :

 به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت

: به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم

. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!

و این است فرق عشق و ازدواج

داغ کن - کلوب دات کام


 

نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 13:2 موضوع | لینک ثابت


من در کلوب

گفتگو


 

نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 2:8 موضوع | لینک ثابت


عاشق

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو


 

نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم عزیز ترینم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم

خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تو

من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه داره عشق

عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم

در خموشی چشم ماروقصه ها وگفت وگو هاست

من تو را درجسته ی محراب دیدن دوست دارم

من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم

در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم

چله را در مقدم عشقم شکستن دوست دارم

بغض سر گردون ابرم قله ای آرامشم کن

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم

 

بگذار بگویم ای اسمانی ترین فرشته عشق ای خواندنی ترین شعر زندگی وای سر چشمه تمام  مهربانیها تورا می ستایم....

بگذار بگویم که موسیقی دنباله دار صدایت زندگیم را پر از ترانه بودن کرده است و در طنین ترانه ات  بغضی است که فقط شاپرک ان را می فهمد.........

بگذار بگویم که وقتی نمی بینمت از زندگی دورم از خودم دورم از خدا دورم...........

بگذار بگویم که دوستت دارم با تمام وجودم

                                                         و

  بگذار بگویم که تنها سخن شعر منی

                                                         باور کن!!!

نازنینم دوستت دارم



 

نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت


اولین عشق

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

- - - - - - - - - - - - - -

داستان این دفعه وبلاگ ، توسط خانم مرجان کشاورزی نوشته شده بود و کار خود من نبود  . زیبایی این داستان به حدی بود که تصمیم گرفتم آن را برای پست این دفعه انتخاب کنم .

حضرت علی (ع) میفرمایند : با هوی و هوس خود بجنگید ، همان طور که با دشمن خود میجنگید


 

نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 13:29 موضوع | لینک ثابت


و بعد از رفتنت

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس ازیك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
 تو را از بین گلهایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمی دانم كه چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
 دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 و من با آنكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد ....
ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرتو تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم


 

نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 13:27 موضوع | لینک ثابت


دوست دارم که

دوست دارم که.....

یه اتاقی باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشی، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید... تو منو بغلم کنی که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ... پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستتم دورم حلقه کردی ... بهت می‌گم چشماتو می‌بندی؟ میگی آره! بعد چشماتو می‌بندی ... بهت می‌گم برام قصه می‌گی تو گوشم؟ می‌گی آره! بعد شروع می‌کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... یه عالمه قصة طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی‌شن ... می‌دونی؟ می‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق ... بلدی که؟ ولی تو که نمی‌دونی می‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستی ... نمی‌دونی من تیغ رو از جیبم در میارم ... نمی‌بینی که سریع می برم ... نمی‌بینی خون فواره می‌زنه ... رو سنگای سفید ... نمی‌بینی که دستم می‌سوزه و لبم رو گاز می‌گیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی ... تو داری قصه می‌گی.. من شلوارک پامه ... دستمو می‌ذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم می‌ریزه رو زانوم و از زانوم می‌ریزه رو سنگا ... قشنگه مسیر حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حیف که چشمات بسته است و نمی‌تونی ببینی ... تو بغلم کردی ... می‌بینی که سرد شدم ... محکمتر بغلم می‌کنی که گرم بشم ... می‌بینی نامنظم نفس می‌کشم ... تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت! می‌بینی هر چی محکمتر بغلم می‌کنی سردتر میشم ... می‌بینی دیگه نفس نمی‌کشم ... چشماتو باز می‌کنی می‌بینی من مردم ... می‌دونی؟

من می‌ترسیدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهایی مردن ... از خون دیدن ... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گریه نکن دیگه! ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می‌گیره‌ها ! بعدش تو همون جوری وسط گریه‌هات بخندی ... گریه نکن دیگه خب؟ دلم می‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ 


 

نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت


می دانی که ...

 

 

 

  •  عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانين عاطفی است.
  • عشق فوران می کند چون آتش فشان ، دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه ای با شيب نرم .
  •  عشق ويران کردن خويش است ، دوست داشتن، ساختن است .
  •  عشق دق الباب نمی کند ، مودب نيست ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ،حسابگر نيست ، سر به زير نيست ، مطيع نيست ؛ عشق انقلاب است و دوست داشتن اصلاح .
  • عشق و دوست داشتن از پی هم می آيند ، اما هرگز در يک خانه منزل نمی کنند .
  •  عشق در لحظه پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .عشق معيارها را در هم می ريزد ، دوست داشتن بر پايۀ معيارها بنا می شود عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد ، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه میگيرد
  •  نامزديشان تبديل به رفت و آمد ابدی گرديد و عشق فرسوده ای شد که ديگرکسی نگرانش نبود گوئی آن عشاقی که زمانی چراغها را خراب می کردند تا درتاريکی وتنهائی يکديگر را ببوسند به کام مرگ رها شده بودند.
  •  يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غير ممکن است
  •  اگر انسانها بدانند فرصت با هم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود میشود.


 

نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت


تا هستیم قدر هم را بدانیم

 

 

ü   هنر دوستی با ديگران از والاترين هدف‌های زندگی است. دوستان خوب پشتوانه‌ای با ارزش در زندگی هستند. که ممکن است  شاید به تعداد انگشتان دست هم  نرسند . مهم کیفیت ارتباط با آنهاست.

ü   برای دوستی درك دوست لازم است و اين بايد پيش از دوست به دست آمده باشد نه بدنبال از دست دادن او . چرا كه دوستان واقعی هميشه بدنبال از دست رفتن ، درك و شناخته می شوند.خود ما نيز روزی به دست می آييم كه از دست رفته باشيم.

ü   راز دوستی در اين است كه هرگز دوستانت را قضاوت یا سرزنش نكنی ، بلكه همواره نكات مثبت آنها را ببينی و مزايای مثبت كار درست را صادقانه بيان كنی .

ü   در غم و ناراحتی دوستانت شريك باشی و به آنها دلگرمی بدهی ، نه اين كه با ابراز احساسات نادرست ، ناراحتی شان را تشديد كنی . راز عشق در مراعات حال ديگريست ، کسی را که دوست داری بيشتر ملاحظه کن.از سعادت دوستان شاد باشی و هرگز وضعيت خود را با بدبينی با وضعيت آنها مقايسه نكنی

ü   حامی حقوق دوستت باشی ، حتی اگر ناچار شوی به اشتباه خود اعتراف كنی .گاهی ارزش یک نفر اینقدر هست که برایش کوتاه بیایی .

ü      معتمد باش . روی حرفت بايست ، به قولت عمل كن و به تعهدت پايبند باش .

ü   بخاطر دوستی و عشق هم که شده از مسائل کوچک درگذر و تحمل کن . زیرا عشق ارزش هر فداکاری و گذشتی را دارد .به تنش های موجود در رابطه ات بها نداده  دست به كاری بزنی كه موجب تقويت دوستی شود . راز عشق در آن است که حقيقت اصلی عشق (يعنی تفکر) را از ياد نبری ، آيا يک رابطه ی دراز مدت مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست؟

ü      راز عشق در آن است که به يکديگر سخت نگيريم . عشقی که آزادانه هديه نشود اسارت است.

ü      راز عشق در آن است که در سکوت دست يکديگر را بگيريم.کم کم ياد ميگيريم که بدون کلام رابطه برقرار کنيم.

ü      راز عشق در آن است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهيد و از او قدرت و آرامش دريافت کنيد، اما نه با اصرار..!

ü      در عشق باید تا میتوانی قدردان باشی و حتی محبت ها ی دوستت را به زبان بیاوری تا دوستت حس نکند رابطه ای یکطرفه است

ü      راز عشق در آن است که به عشق ،بيشتر از يکديگر احترام بگذارید،زيرا عشق هديه ی ازلی خداوند است.

 

             محبت را به دل دادن صفای سينه می خواهد

 

                                                                 به ياد يكدگر بودن دلی بی كينه می خواهد

 

 

عشق و دوستی

 

 

بين كسی كه عاشق شده است و كسی كه تنها شخصی را

دوست دارد تفاوتهايی وجود دارد نكات زير كمك می كند تا اين

تفاوتها را درك كنيم :

•         هنگام ديدن كسی كه عاشق او هستيد تپش قلب شما

زياد شده و هيجان زده خواهيد شد اما هنگاميكه كسی كه را

دوست داريد می بينيد احساس سرور و خوشحالی می كنيد .

•         هنگاميكه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار

است وليكن هنگامی كه كسی را دوست داريد زمستان فصلی

زيباست .

•         وقتی به كسی كه عاشقش هستيد نگاه می كنيد

خجالت می كشيد و ليكن هنگامی كه به كسی كه دوستش

داريد نگاه می كنيد لبخند خواهيد زد .

•         هنگاميكه در كنار معشوقه خود هستيد نمی توانيد آنچه

را كه در ذهن خود داريد بيان كنيد ولی در مورد كسی كه

دوستش داريد شما توانايی آنرا خواهيد داشت .

•         در مواجه شدن با كسی كه عاشقش هستيد خجالت

می كشد و حتي دست و پای خود را گم می كنيد اما در مورد

كسی كه دوستش داريد راحت تر بوده و توانايی ابراز وجود

خواهيد داشت .

•         شما نمی توانيد به چشمان كسی كه عاشقش هستيد

مستقيم و طولانی نگاه كنيد اما می توانيد در حالی كه خنده ای

بر لب داريد مدتها به چشمان كسی كه دوستش داريد نگاه

كنيد .

•         وقتی معشوقه شما گريه می كند شما نيز گريه خواهيد

كرد اما در مورد كسی كه دوستش داريد سعی بر آرام كردن او

خواهيد داشت .

•         احساس عاشق بودن و درك آن از طريق ديدن است اما

دوست داشتن از طريق شنوايی و صحبت كردن است .

•         شما می توانيد يك رابطه دوستی را پايان دهيد اما هرگز

نمی توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد چرا

كه حتی اگر اين كار را بكنيد عشق همچون قطره ای در قلب

شما و برای هميشه خواهد ماند .

 

راستی شما دوست عزيز نظرتون چيه ؟ بايد دوست داشت يا

عاشق بود ؟

 


 

نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 17:45 موضوع | لینک ثابت


یکدیگر را بخاطر هم دوست بداریم

 

انسانها فطرتا" به دنبال كمال و زيبايی هستند. همه آدمها ، صداقت ، وفاداری ، خوش اخلاقی ، مهربانی ، صبر و گذشت و فداكاری و خلاصه همه صفات پسنديده انسانی و اخلاقی را دوست می دارند. و همه ما دوست داريم صفات خوب انسانی در وجودمان باشد و يا با افرادی كه دارای چنين خصائلی هستند ارتباط و دوستی داشته باشيم. و ارتباط برقرار كردن با چنين افرادی مسرت بخش و افتخار آفرين است و اين يك امر طبيعی است. ولي بايد قبول كنيم انسانها خصوصيات خوب و بد را با هم دارند و بدون شك هر شخصی دارای نقاط ضعفی هم هست و اگر ما در ارتباطات خودمان بخصوص با خانواده و دوستان توانستيم خصوصيات منفی را هم تحمل كنيم كار مهمی انجام داده ايم . بخصوص وقتی دم از دوستی و عشق می زنيم بايد دقت كنيم كه دوست داشتن خوبی ها امريست عادی و طبيعی و هر کس کار خیلی شاقی انجام نمی دهد که خوبی ها را دوست می دارد ولی اگر ما توانستيم كسی را با تمام خصوصياتش بدون تفكيك کردن خوب و بد صفاتش دوست بداريم می توان گفت چون دوستی و عشق در ميان است قادر به تحمل همه چيز هستيم. البته منظور اين نيست كه خصوصيات منفی را ناديده بگيريم بلكه بايد در يك ارتباط سالم و در يك دوستی واقعی دو طرف سعی در رفع عيوب و رسيدن به كمال را داشته باشند.

این کمبود های ماست که ما را بسوی هم می کشاند . پس ما مکمل هم هستیم و با یکدیگر است که به کامل شدن نزدیک می شویم . گل بی عیب خداست . اگر قرار باشد هر کس با هر تفکر و اعتقاداتی و با هر محیطی که در آن رشد کرده مانند ما فکر کند و باشد دنیا اصلا زیبا نبوده و خسته کننده می شد . این تفاوتهای آدمهاست که بودن با آنها را زیبا کرده است . همیشه باید خویش را از دیدگاه فرد مقابل دید و خود را بجای او گذاشت تا به درک متقابل رسید . همانطور که شما از چیزهایی می رنجید مسلم است آن فرد هم نسبت به مسائلی در رنج است . باید خودت را برای او بشکافی و از مسائلی که سبب رنج یا شادی تو می شوند سخن بگویی . ممکن است گاه یک برداشت غلط ، قضاوت نادرست و یا پیشداوری عجولانه  شما را به سمت تیرگی روابط کشانده و اینقدر « بدون توضیح خواستن از فرد مقابل » در خلوت روی آن مسئله فکر کنید که در ذهنتان بزرگ و بزرگتر شود و بجایی برسد که کاری از دست هیچکس بر نیایید .بهتر است وقتی در يك رابطه دوستانه و يا عاشقانه قرار می گيريم سعی كنيم ارزشهای مثبت را زير ذره بين ببريم و آنها را بزرگ جلوه دهيم و برعكس نكات منفی را كوچك ببينيم و با گذشت و بردباری سعی در رفع مشكلات داشته باشيم.  به دليل عشق و محبت و دوستی است كه بعضی ها می توانند به راحتی برای ديگران از همه چیز بگذرند . سعی كنيم خودمان را طوری تغيير دهيم كه تاب و تحمل و ظرفیت مان بالا رود .

متاسفانه نسل امروز به دليل عدم صبر و گذشت و فداكاری و شناخت صحيح از عشق طوری تربيت شده كه با كوچكترين جرقه ای عاشق می شود و با كوچكترين مشكلی تنفر را جايگزين عشق می كند و به عبارتی میتوان گفت ظرفيت جوانهای امروزی خيلی كم شده است و به همين دليل آمار طلاق افزايش يافته است بنظر میرسد تنها راه حل اين معضل اين است كه ياد بگيريم و ياد بدهيم كه صبر و گذشت و بردباری جزيی از وظايف زندگی و روابط همه ما است و اين در نتيجه يك دوست داشتن واقعی و خالصانه است . پس اگر كسی ادعای دوستی می كند بايد قبول داشته باشد كه همه چيز را با هم بايد بپذيرد و لذا تاب تحمل كاستی ها را هم بايد داشته باشد. يكی از راههای اثبات عشق و دوستی می تواند بردباری و سعی در كمك كردن به ديگران برای رفع مشكل باشد .  فرار از مشكلات فقط به دليل فقدان عشق و محبت است .

 

 

 


 

نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت


ماه

عشق نابینا


 

نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت


کتاب زندگی

خوابيده بودم؛ در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزی كه نگاه میكردم ، در كنارش دو جفت جای پا بود . يكی مال من و يكی مال خدا جلوتر میرفتم و روزهای سپری شده ام را میديدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زيباييها، لبخندها، مصيبتها، ... همه و همه را می ديدم. اما ديدم در كنار بعضی برگها فقط يك جفت جای پا است . نگاه كردم، همه سخت ترين روزهای زندگی ام بودند . روزهايی همراه با تلخیها، ترسها، دردها، بيچارگیها. با ناراحتی به خدا گفتم : روز اول تو به من قول دادی كه هيچگاه مرا تنها نمیگذاری. هيچ وقت مرا به حال خود رها نمیكنی و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگی كنم . چگونه، چگونه در اين سخت ترين روزهای زندگی توانستی مرا با رنجها، مصيبتها و دردمندیها تنها رها كنی؟ خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد لبخندی زد و گفت : فرزندم! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی.من به قول خود وفا كردم، هرگز تو را تنها نگذاشته تو را رها نكردم،حتی برای لحظه ای ... آن جای پا كه در آن روزهای سخت میبينی، جای پای من است ، وقتی كه تو را به دوش كشيده بودم


 

نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به بهترینم

 


 

نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 14:27 موضوع | لینک ثابت


نامه عاشقانه

 خسته ام ....

 

خسته ام از حرف سكوت

خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است

مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات

شايد باز نتوانم

اما من پر از فردايم

من مقلوب ديروز نخواهم شد

گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره

بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را

من پر از فردايم

در افق فردايم انتظار جايي ندارد

من به دنبال آسمان خواهم بود

به دنبال طلوع ها

به دنبال دري به سوي اميد

 

 

۴

اين نامه را برای هر آنکه دوستش داريد بنويسيد ( البته اگه تا آخرش طاقت بياره بخونه )

علاقه و محبت شديدي كه سابقا به تو ابراز مي كردم

دروغ بود و بي احساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم

به دو رويي تو بيشتر پي مي برم و

اين احساس در دل من جا ميگيرد كه بالاخره بايد

از هم جدا شويم ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم كه

روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي چون گلهاي بهاري كوتاه بود

در اين مدت كم به طبيعت فرومايه و هوسهاي پست تو پي بردم و

بسياري از صفات و اخلاق تو برايم روشن شد مطمئن هستم كه

اين خشونت و تنه خوئي بالاخره تو را بدبخت خواهد كرد

اگر ازدواج ما سر گيرد

تمام عمر با پشيماني خواهي گريست و اگر افسانه آشنايي پايانش جدايي باشد

خوشبخت خواهيم بود و حالا لازم است كه بگويم

اين موضوع را هيچ گاه فراموش نكن و مطمئن باش  که

اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است اگر

باز هم بخواهي در صدد دوستي با من باشي بنابراين از تو ميخواهم

جواب نامه مرا ندهي چون نامه تو سرتاسر

دروغ و تظاهر است و تنها چيزي كه نداري

محبت است و من تصميم گرفتم براي هميشه

تو و يادگاري تلخ عشقت را فراموش كنم ديگر به هيچ وجه نميتوانم

خودم را راضي كنم كه دوستت داشته باشم و شريك زندگي تو باشم

 و حالا اگر مي خواهي به محبت من پي ببري نامه مرا يك خط در ميان بخوان

   دوستت دارم

 


 

نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 14:15 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

JavaScript Codes JavaScript Codes